ღ هــیــس!دخترها فریاد نمیزنند!ღ
..♥..♥..♥..♥هووووی سرنوشت میخوااااااااااامش♥..♥..♥..♥..

اينم يه شــــــــعر قشـــنگ درباره ي خــــــــدا...


پیش از اینها فكر میكردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچكس از جای او آگاه نیست

هیچكس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این كار خداست

پرس و جو از كار او كاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ،دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند

كج نهادی پای، لنگت می كند

تا خطا كردی عذابت می كند

در میان آتش آبت می كند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

 

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

*****

تا كه یكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه در یك روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه كرد

با دل خود گفتگویی تازه كرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره دل را برایش باز كرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر….


برچسب‌ها: شعر درباره ي خدا

+ تاريخ شنبه سی و یکم تیر 1391 | ساعت5:47 | نويسنده ღ♬✖S∀ℐℇDℇ✖♀ღ
|